X
تبلیغات
حرفهای ما هنوز ناتمام...





باید خیلی مرد باشی که به ارزویت رسید باشی

که از آن خلبانهایی نباشی که پوسیدن پشت میز و فرمان و... را انتخاب میکنند(یا پوسیدن انتخابشان میکند)

خواستی با آتش بازی کنی و خواستی که با تو بازی کند

برای من که می ترسم

چیزی نمانده

جز این اینکه دعا کنم جایت خوب باشد

کنار خدایی که فقط خودش می داند آن لحظه به چه فکر میکردی

که از ارزوها و روزهایی که ندیدی گذشتی  و گذاشتی دود انقدر گلوی ریه ات را فشار دهد

که بغض نبودنت دست از گلوی ما بر ندارد




+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1392ساعت 12:56  توسط من او   | 


خسته است و سنگین

پیراهنم

انگار

هزار مرد

راه هایش را رفته و برنگشته اند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1392ساعت 23:51  توسط من او   | 

سرِ این نخ را بگیر

و عاشقانه ای بباف

که تنهایی

سوز ِ بدی دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1391ساعت 0:43  توسط من او   | 


سر  باز

که میشوی

جهانی تسلیم می شود


*دوستان لطفا روی بنری که قسمت راست وبم هست کلیک کنید و اگر مایلین به جمع اوری کتابخانه ی صوتی برای کودکان نابینا کمک کنین.بسم الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1391ساعت 1:5  توسط من او   | 

 

گاهی

یک بهمن کوچک

کافیست

تا سرزمینی

خاکستر شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 0:38  توسط من او   | 


روز تولد

از آن روزهايي ست كه بايد متفاوت بود

صبحانه خورد

لاك خريد

و به هيچ چيز فكر نكرد...

راوی(دو فنجان قهوه تلخ)




البته من یاید بیستم لاک بخرم.عنوان بخشی از یک شعر حسین پناهی عزبز است:گاهی حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1391ساعت 23:35  توسط من او   | 

می گفتند

"بدکاره ها"جنینشان را زیر این درختها دفن کرده اند

می گفتند تا پاشنه  ی کفشهامان را کوتاه کنیم

اما

ما نه ماتیک قرمز

که

میوه ها سرخ را بالا اوردیم


*سارینا هم به سیران پیوست.روح دختران شین اباد شاد



+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1391ساعت 0:0  توسط من او   | 


بیا

با دستهای من بنویسیم

بابا نان ندارد

بیا

که هر چقدر بنویسیم

باران

آن مرد نمی آید

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1391ساعت 15:42  توسط من او   |