حرفهای ما هنوز ناتمام...
هوای چشمهایم بارانی بود و از خدایمان می خواستم نزدیکی دستهامان را به هم اما بس که سرش شلوغ بود صدایم را نمی شنید اما. . . شبی انگار خدا شنید و تو آمدی تا بودنت جبران تمام نبودن ها باشد خواستی عاقل باشم ومن قول دادم مردانه که روزگار عاشقیت به سر امده ولی یک پاییز راه بود تا من بفهمم برای مردانه قول دادن چه نامردم هنوز! اما نترس ای خوب دخترک برایت با همه ی قلبش یک عاقلانه ی آرام نوشته برای تویی که امدی تا بدانم دستهای دور از تو هم قسمت قشنگیست *اونی که براش نوشتم میدونه چرا عکس پاییزی گذاشتم شاید دوباره همه چیز اماده ی گریستنم کند اگر بلور ترک خورده ی باورم را سنگ این مذهب فروشان نشکند اینها که مذهب را می فروشند به بهای اشک و هیچ فکر نمیکنند که باورهای مردان و زنان هنوز عاشق چه ساده ترک میخورد راستی... شمر يا یزید چه فرق میکند وقتی زینب بودن کار من نیست! روز ،داخلی ،کلینک مشاوره، اتاق مشاور مشاور:بیبن عزیزم مشکل توهم مثل بقیه جونهای هم سن و سالته اینکه هم خرو می خواین هم خرما من:ولی... مشاور:حرف منو قطع نکن نو بت توام میشه اگرم وقت نشد حرفاتو می نویسی من می خونم بعدا. مشاور ادامه می دهد:حالا پول نداری ذغال اخته رو نوبر بخوری چه اشکالی داره ،نخور. اصلا بیبنم امسال شاتوت نخوردی مُردی؟ من:نه ! مشاور:بیبنم تو اصلا اردک با سس پرتقال خوردی؟ من:نه ! مشاور:مُردی؟ من:نه! مشاور:تو اصلا می دونی چند مدل نوشابه توی دنیا با بسته های بندی های مختلف هست؟ من:نه! مشاور:و به خاطر این ندونستن می میری؟ من:نه! مشاور:یک عنصر نگاتیو در وجود تو هست که موجب می شه تو به همه چیز جواب منفی بدی و من باید این حالت رو در تو از بین ببرم مشاور با کمی مکث ادامه می دهد: می دونم نمی تونی بری دنیا رو بگردی برو تو خیابونا بگرد، برو ونک برو توپ خونه اصلا برو در بند، بیبنم تا حالا کسی از دربند رفتن مُرده؟ من: بله. کلام آخر: و این بار تمام فرضیات آقای مشاور رو بهم ریختم. اون طوری سوال می کرد که جوابهای خودشو بشنوه، درست مثل سوالهایی که در بند از آدما می کنن. حال من خوب است انگار خدا دستهایش را روی سرم می کشد باران که میبارد حال من خوب است انگار از دست های خدا ریسه هایی اویزان است که اگر ردش را بگیری به خدا میرسی به دستهایش باران که می بارد حال من خوب است انگار خدا رهبری میکند گروه موسیقی قطره ها را با دستهایش باران که می بارد حال من خیلی خوب است حتی اگر وقتی از دستهای خدا حرف میزنم نعوذ بالله نگویم حتی اگر زیر لب غر بزنند باز هم حال من خوب است حتی خوبتر اخر وقتی در صفهای از جلو نظام یادمان میدادند بگوییم دست خدا بر سرماست. . . کسی نگفت نعوذ بالله خدا که. . . خدایا دوزخ مرا که اماده میکنی در فهرست امکانات لازم بنویس بیداری بگو خواب را دور کنند هم از چشمها و هم وجدانی اگر باشد انجا اگر خیال سیادت روبرویم باشد یخبندانم از هزار کوه اتش اتش تر است این غم سبز برای شکستن یک ادم کافیست برای شکست یک غرور برای وجدانم همان بیداری را بگویی بنویسند خوب است اما اگر دلت سوخت بگو بنویسند برای این دنیایم کمی خواب از تو که پنهان نیست اینجا شبهایم پر از بی خوابی است شاید مجبور بودی شوق را پنهان کنی در پستوی دل اما... عاقبت گرفتار شدی به چاه نابرادران که حالا بعد از تو به غیرت خود می نازند و ما ـ بعد از تو خواهیم گریست از رنجی که می بریم وفریادمان چه بی صداست وقتی ناله میکنیم از این تعصب های کور از این شک از این خون از این... و خدا کند که عادت نکنیم به این سکوت و بی تفاوتی به تیترهای روزنامه های ظهر و عصر به قتلهایی که بهانه شان واژه ی بی گناه ناموس است به ت ج ا و ز *خواهشا ادامه ی مطلب رو بخونین.من این پست رو براساس ماجرایی نوشتم که توی ادامه ی مطلبه.هر کامنتی هم که دوست داشتین بذارین ومطمئن باشین به کفر متهم نمیشید.حداقل از طرف من.ضمنا ببخشید این عکس یه جوریه.خونش یکم غیر طبیعیه.مثل فیلما که از زخم طرف یه قوطی رنگ قرمز میریزه بیرون وخیلی تابلو میشه.شرمنده عکس خشن تر پیدا نشد روز- داخلی - خوابگاه دختر با خنده بهم گفت:راستی بهت گفتم با پسره رفتم خونشون؟ پرسیدم پسره؟گفت اره دیگه با میلاد ساده لوحانه پرسیدم تنها بود؟ گفت اره پیش خودم گفتم حتما به خیر گذشته که داره اینقدر راحت درموردش حرف میزنه چیزی نگفتم واجازه دادم خوش ادامه بده گفت رفتم تو اتاق خوابش و پسره دراز کشید رو تخت و... گر گرفتم.همه ی صدا ها تو گلوم شکسته بود.اخر سر با صدایی که از ته چاه در میومد پرسیدم خب؟ گفت هیچی نجات پیدا کردم گفتم نترسیدی؟ گفت اون موقع که با هیکل بزرگش نگهم داشت یه کم ترسیدم با خودم تکرار کردم یه کم؟ گفتم حتما کلی گریه کردی و خدا رو شکر کردی که بهت رحم کرده.الان ناراحتی که طرف هرزه بوده؟ گفت :نه!چرا گریه؟ ناراحت نیستم الان با دوستش رفیق شدم.اسمش.. در اتاق رو می بندم و بیرون میام تا سرم کمی هوا بخوره روز- داخلی- نماز خانه ی دانشکده نشستند ودارن در مورد موهاشون بحث میکنن.دخترک به دوستش میگه عجب هایلایتی! اروم اروم میرن در مورد اخرین پسری که "خفت"کردن بحث کنن. در نماز خونه رو میبندم و میام بیرون تا سرم هوایی بخوره روز- خارجی - کلاس نمیخوام باهاش حرف بزنم اما میاد طرفم. با یه لبخند مصنوعی می پرسم رفیق جدیدت خوبه؟هنوز هم با همونی دیگه؟ میگه اره ولی میخوام بهم بزنم تعجب نمیکنم ولی با این حال می پرسم چرا؟ میگه اخه ازم در مورد تاریخ دقیق اون اتفاق ماهانه پرسیده.(شرمنده نمیخواستم اینجا ازین حرفا بزنم ولی برای نمایش عمق فاجعه مجبورم) دیگه گر نمیگرم.انگار گوشهام دارن عادت میکنن.در کلاس رو می بندم ومیام بیرون تا سرم... نتیجه گیری: نمیشه از واقعیت فرار کرد.هرچقدر هم بخوای فرار کنی یه روز یه دری به روت باز میشه وتو ناگهان از هجوم حقیقت به خاک می افتی.همیشه نمیشه در رو بست و زد بیرون تا سر هوایی بخوره.حتی اگه بشه این جیزا همیشه یه جایی تو پستوی ذهنت می مونه.حس میکنم هوای فصل نسلم سرده.شما احساس سرما نمیکنید؟ وقتی نگاهشان بهم گره خورد دخترک هیچ نمیدانست تمام عاشقانه های ساده در همه ی تاریخ با یک نگاه . . . وقتی دست در دست هم در دل تاریک شب پسر بر ماه قسم میخورد و دخترک می اندیشید امن ترین نقطه ی همه ی هستی اغوش اوست دختر هیچ نمیدانست که دستهای شاهزاده اش. . . بختش را بد رنگ میدید ته دلش میگفت شاید برگردد نمیدانست شاید او بیاید اما چیزی که نمی بیند هرگز معصومیتی است که حالا دیگر نیست تنها چیزی که مانده دستهاییست تا همیشه بی قرار * ای کاش دلهایمان کمی دور از دسترس تر بود. من عاشق ترانه ی "تو اون شام مهتاب"داریوشم .ازش الهام گرفتم اما حسش نیست بذارمش تو ادامه ی مطلب. هرچند باید گوشش داد نه اینکه خوند . مثل "ش" های خسرو که باید فقط می شنید.گفتم از داریوش الهام گرفتم متاسفانه اما این جهان هنوز هم پر از صدای پای دخترانی است که ساده سادگی می کنند.jpg)
ادامه مطلب


ادامه مطلب

ادامه مطلب


وقتی دخترک به مهتاب لعنت می فرستاد و
| Design By : Night Melody |


